|
فریاد بی وفایی ها
این شکایتنامه نامهربانی های توست *** آنچه دیدم از جدایی ها جدا خواهم نوشت...
سلام ... خوش اومدی دوست گلم... سارا هستم ... دختری که به امید خوشبختی آذر 89 ، تک پسری بنام افشین و به عنوان تکیه گاهش واسه ادامه زندگی انتخاب کرد ... اما غافل از اینکه افشین فقط کوهی از کاه بود ... اين وبلاگ خاطرات من از روزی است كه عقد كردم تاامروز که در آستانه طلاق هستم ...روزهاي سخت و عذات آوری كه اين جمله را بارها و بارها زمزمه كردم ((اي كاش سرنوشت زیباتر مي نوشت )) مینوسم تا از تجربه ی تلخی که کردم اونهایی که هنوز فرصت دارن استفاده کنن ... از دوستایی که یه دونه هستن خواهش میکنم واسه خوندن مطالبم وقت بزارن به خصوص آقایون تک پسر... به امید اینکه اونا اشتباهی که افشین کرد و تکرار نکنن ... با دیدن نظراتون بیشتر و بیشتر برای نوشتن دلگرم میشم ، باور کنید با خوندن تک تک نظرهاتون ،خستگی این روزا از وجودم میره ... دلم میخواد دیدگاه همتونو در مورد این اتفاقات بدونم چه به نفعم باشه و چه به ضررم ،چون احساس میکنم هر دوشون یه راهنمایی برای زندگی آینده ام خواهد بود... راستی همه مطالبم بدون رمزه مگر اونهایی که کاملا خصوصیه و یه کمی دلنوشته قاطیشه ... که اونم فقط خودم رمزشو دارم پس خواهش میکنم ازم نخواهید که شرمندتون نشم ... پس دوستای عزیزم لطفا بدون نظر تنهام نزارید ... ( پست ثابت ) دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 1:38 | سارا |
شیعیان گوش ســپارید نـــدا میآیـــد شیعیان گوش ســپارید نـــدا میآیـــد هر دم این بانگ ز ارض و ز سما میآیــد
ذات حق فخر نماید به چنین محبوبی شیعیان ام ابیهاست ز جنان میآید
آسمان
میخندد. زمین پایکوبی میکند. در زمین و آسمان هنگامهای برپاست.
آسمانیان سردرگوش هم گذاشته، با شادی و سرور، سرود مقدم دلدار را زمزمه
میکنند. ملائک زمان و زمین را گلباران میکنند. از خانه خدیجه نوری
میدرخشد که عالم را روشن کرده است. فرشتگان صف به صف ایستادهاند تا
خداوند به آنان اذن ورود به این خانه بهشتی را عنایت فرماید. به خود
میبالند که میخواهند روی دلارای محبوبه خدا را تماشا کنند. بر یکدیگر
سبقت میگیرند تا تبریک و سلام خدا را بر خدیجه عرضه دارند.
چشمان
زیبای پیامبر غرق آبی بیکران آسمان است و قلب و روحش در حال سجده شکر.
معبود بیهمتا را سپاس و تقدیس میگوید که فرزندی را به او عطا فرموده که
مایه مباهات و فخر عالم و عالمیان است. پیک حق آمد و بر او خواند: «انا
اعطیناک الکوثر، فصل لربک وانحر، انّ شانئک هو الأبتر»؛
کوثری عطا کردیم که چشمه همیشه جوشان رحمت است و فقط صاحبدلان و موالیان میتوانند از این چشمه لایزال سیراب شوند.
شادی کــنید ای دوستــان هنــگامهای برپا شده زهرا ز اوج آسـمان مــحبوبه دلها شــده
انس و ملک شادیکنان جشن و شرر برپا کنند چون غنچه بشکفته رخسار زهرا واشده
باران
رحمت الهی، با قدمهای نازنین این مولود بر تمام زمینها و زمانها باریدن
آغاز کرد و کسی که محبت این حوریه بهشتی را در دل و جان بپروراند، باران
رحمت بر او میبارد. این چشمه همیشه جوشان، فاطمه است که دست دوستان را
میگیرد و تنهایشان نمیگذارد، به راستی چه نام برازندهای دارد.
دست پدر را در تنهاییهایش میگیرد و امابیهای پدر میشود. با دیدن فاطمه است که چشم پدر روشن میشود و غم از خانه دلش رخت میبندد.
آری!
فاطمه است که اگر به سویش دست نیاز از جان و دل برآوری، حتماً دستهای
خالیات را میگیرد و از صخرهها و سنگلاخها عبورت میدهد؛ ولی با وجود
این همه لطف و محبت باز هم آنچنان که باید… .
خدایا!
به خاطر وجود این ستارگان تابناک که شبهای تار زندگی را روشن میسازند تا
مسیر رسیدن به تو را گم نکنیم، سپاسگزارم و در دل زمزمه میکنم: «فتبارک
الله احسن الخالقین.»
خدایا! میلاد فاطمه را (که حوریهای است بسان آدمی) تبریک میگویم. به مادرش و به پدر و همسرش که چشمانشان محو خلقت زیبای توست.
خدایا! باران بیکران رحمتت را بر من ببار و مشتم را بر دامن پرمهر فاطمه بفشار تا دامنش را از دستهای گناهآلودم بیرون نیاورد.
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 0:15 | سارا |
سلام ... خیلی از دوستا با خوندن پست ((دوست داشتن به تنهایی کافی نبود)) دچار سوء تفاهم شدن ... مثلا دوست خوبم (بی نشان ) پس تصمیم گرفتم جواب این دوستمو تو قالب یه پست بیارم که همه بخونن...دوست گلم اولا ممنون بابت راهنمایی و بخصوص وقتی که برام گذاشتی ... وبعد اینکه ای کاش نشونی ازت داشتم تا خصوصی تر میتونستم درباره مسائلی که گفتی بهت پاسخ بدم ... اما همین قدر بگم که واقعا امروز آرامشم خیلی خیلی بیشتر از زمانیه که با افشین بودم ... در کنار افشین هیچ امیدی به آینده نداشتم و همیشه زندگیمو تموم شده احساس میکردم و با خودم میگفتم دیگه مجبورم با این شرایط زندگی کنم ... من و افشین تو خیلی مسائل با هم تفاهم نداشتیم ولی من سختی اینارو به جون خریدم و گفتم فقط خونه امونو جدا کنه ... من داشتم ذره ذره آب میشدم تاکی میتونستم به امید شوهر کردن خواهرش یا مردن مادرش این اوضاع رو تحمل کنم ... مطمئن نم قبل اونا خودم دق میکردم یا به یه آدم افسرده که با قرص اعصاب باید به زندگیش ادامه بده تبدیل میشدم اونوقت به نظر شما دیگه مردن مادرش یا شوهر کردن خواهرش زندگی ما رو درست میکرد؟؟؟ !!! من حتی تو این مدت که درگیر دادگاه بودم هم تلاشم و برای برگشتن به زندگیمون کردم خیلی چیزارو نتونستم اینجا بنویسم ....اما مطمئنم افشین نخواست و مطمئن ترم که یه روزی پشیمون میشه که دیگه خیلی دیر شده ...گفته بودی که نزارم خانواده اش به خواسته اشون که جدایی منو افشینه برسن ... فکر نمیکنم عاقلانه باشه که بخوام به خاطر لج بازی با اونا یه عمر خودمو عذاب بدم ... اگه افشین آدمی بود که میشد قانعش کرد یا کمی انعطاف داشت شاید میشد حرف شمارو عملی کرد اما متاسفتنه اونا خیلی خیلی ماهرانه کارشونو بلد بودن و با مهارت تمام با پنبه سر میبریدن ... بعضی از آدما برای رسیدن به خواسته های خودشون خیلی آسون آدمای دیگه رو فدا میکنن اما خوشبختانه من اینجوری تربیت نشدم و نمیدونم مثل اونا باشم ... پس تا زمانی که خود افشین هم نخواد من به تنهایی نمیتونستم درستش کنم ... اون واقعا انسان خودخواهی بود و از خانواده اش میترسیدو حاضر بود هرچیزی رو فدای اونا کنه ... چه طور میتونستم به این چنین مردی تکیه کنم ... اگه میدونستید چندین بار غرورم و شکستم که درست بشه این حرفو نمیزدید... اگه میدونستید چقدر کوتاه اومد و قبول نکرد و آتیششو تندتر کرد هیچ وقت نمیگفتید من دارم لجبازی میکنم ... اگر گفتم دوسش دارم یا دوسم داره تو ادامه اش هم گفتم که واقعا همین مورد کافی نیست ... افشین دوسم داره ولی غرورشو بیشتر از من دوست داره ... ولی خانواده اشو بیشتر از من دوست داره ... ولی خیلی چیزارو خیلی خیلی بیشتر از این دوست داشتنش دوست داشت ...چیزی که من از افشین خواستم واقعا بزرگ نبود ... فقط یه خونه دیگه بود همین، اونم مستاجری نه اینکه بخره ... خدا به من و همه بنده های دیگه اش به عنوان یه انسان عقل داده ... وقتی مطمئنم رفتن تو اون خونه وضعیت زندگیمو از اینی که هست بدتر میکنه چرا باید برم ؟؟؟ من یک بار تو انتخابش اشتباه کردم و تاوان به این سختی پس دادم چطور میتونم یه بار دیگه اشتباه کنم وقتی حتی یک درصد احتمال میدم که این بار ممکنه یه بچه هم پاسوز اشتباه من بشه ... من تحت هیچ شرایطی از شرطم کوتاه نمیام ... و مطمئن هستم تو این شرایط این عاقلانه ترین کاره ... چون با خیلییی ها مشورت کردم ... الان واقعا آرامش دارم ... درسته آینده مبهمی دارم ... اما تو هر ابهامی یه ذره که امید هست و حداقل میدونم یه عمر اختیار زندگیم دست مادرشوهر و خواهر شوهر نیست ... حداقل میدونم با پنبه سرمو نمیبرن ... حداقل میدونم اختیار خودمو دارم ... و مهمتر از همه اینکه حداقل میدونم میتونم خودم باشم ... از نظر روانی در آرامشم ... دوری افشین آزارم نمیده ... بیشترین چیزی که امروز آزارم میده اینه که چرا چنین اشتباهی کردم و روز اول بهش جواب مثبت دادم و اینکه چرا اینقدر به خاطرش شکستم و خودمو کوچیک کردم و تنها آرزوم اینه که شکستنشو ببینم تا بلکه تسکینی باشه برای درد هزاران باری که شکستم ... دلم میخواد بیاد سراغم و بهم زنگ بزنه اما نه بخاطر اینکه بمونه ... بخاطر اینکه همونطوری که غرورمو شکست و له ام کرد غرورشو بشکنم و له اش کنم... ... بخدا فقط همین ... اگه میگم دوستش دارم فقط به اندازه محبت هایی که بهم کرد دوسش دارم ...همیشه سعی کردم مرز بین خوبی ها و بدی های آدمارو تحت هیچ شرایطی پاک نکنم و روزی خوبیهاشونو فدای بدیهاشون نکنم ... به خاطر همینم هست خوبیهای افشین و فراموش نکردم اما متاسفانه بدی هاش خیلی بیشتر و غیر قابل جبران تر بود ... شاید با نبودن خوبیهاش میشد یه زندگی آروم و داشت اما با بودن بدیهاش نمیشد یه زندگی حتی نه چندان آرومو هم داشت ... افشین امروز واسه من فقط یه اشتباهه که از خدا میخوام صلاحم و تو این قرار بده که این اشتباه واسه همیشه از زندگیم پاک بشه...و از شما دوستای خوبمم میخوام که برام دعا کنید... دوستون دارم ... جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 23:55 | سارا |
سلام ... خوشبختانه طلسم درسمم شکست و با امتحانی که دیروز دادم بلاخره بعد از تاخیر یک ساله ای که با اومدن افشین و درگیریهام ، برای تموم کردن درسم افتاد ،رسما فارغ تحصیل شدم ... امتحانه خیلی خوبی بود و کاملا راضی بودم خداروشکر... امروزم رفتم دنبال کارای پرونده ام تا انشاءاله برای گرفتن مدرک آماده بشه ... خیلی دلم میخواد واسه ارشد بخونم ..الان که حسابی به خوندن تمایل دارم تا ببینم آینده چی پیش میاره ... آخه اگه دوباره سر کار برم شاید تنبلی کنم اما امیدوارم انگیزه اش و از دست ندم و تلاشم و بکنم ...فقط باید یه مشاوره برم تا ببینم چه رشته ای و واسه ارشد بخونم موفق تر هستم ... و اما در مورد دادگاه و غیره... ادامه مطلب دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 14:15 | سارا |
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 1:23 | سارا |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 17:12 | سارا |
دوسٍــــت دارم ...میدونم که میدونی ... عجیبه ...نه !!!؟ دوسَـــم داری ...مطمئنم ... این اطمینان هم عجیبه... نه !!!؟ آره عجیبه... اما واقعیته ... !!! ولی آخه اگه دوست داشتن به تنهایی کافی بود که جدایی بینمون نمی نشست ...!!! آه... آه... که چه ساده به اعتبار دستانت زمین خوردم ... دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 0:38 | سارا |
دلگیرم ...! برای نبودنت ... نه ...! برای بودنت در گذشته ام دلگیرم ...!!! شنبه دوم اردیبهشت 1391 | 19:6 | سارا |
گاهي دلت بهانه هايي مي گيرد که خودت انگشت به دهان مي ماني... شنبه دوم اردیبهشت 1391 | 17:27 | سارا |
ديدم در آن کوير درختي غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر تنها نشسته....بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب..در التهاب در انتظار قطره اي باران در آرزوي آب... ابري رسيد چهره درخت از شعف شكفت دلشاد گشت و گفت: آي ابر اي بشارت باران آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟؟ غريد تير ابر برقي جهيد و چوب آن درخت كهن بسوخت... چون آن درخت سوختم در كوير عمر ديدم كه گرد باد خاكستر وجود مرا با خودش نبرد... جمعه یکم اردیبهشت 1391 | 1:25 | سارا |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |